سلام سلام صد تا سلام
خوبین؟؟
خوشین؟؟
سلامتین؟؟
دلم برا همتون تنگ شده بودااااااا
بلاخره کنکور هم تموم شد!! خییییییییلییی سخت بووود... تو عمر ام اینجوری تست نزده بودم!!!
حالا ببینیم نتیجه چی میشه آخه امسال شانسی !!! هم زدم!!
راستی مونی جون شرمنده گوشی دستم نیس ...
واسه برخی مسایل گوشیم دم دس نیس
آهای دنیا...
دلم ازت گرفته
باز چی شده با مینا سر ناسازگاری گذاشتی!
اما نمیتونی جلوی شاد بودنم رو بگیری...
واسه چند روز آینده برنامه سفر داریم... امیدوارم اوکی شه...
اسم تلخه رود رو شنیدید؟؟ دیروز رفته بودیم ساحل!!! تلخه رود... جاتون خالی خیلی خوش گذشت...
فعلا تا بعد
توسط:
مینا |شنبه 3 مرداد ماه سال 1388 , 7:56 PM|
نظرات: 14
سلام بر دوستان خوب و گل و ...
اینجا خیلی سوت و کور شده... آخه مانکن بانو(خودمو میگما) درگیر درس میباشه...و رژیمی هم میباشه و در عملیات رژیمانه شرکت نموده میباشه!!!
وااااااااااااااییی دیروز در پی جینگولک بازی های اخیر با مهربون در پی یه عملیات انتطحهاری؟؟!!! اومد کلاس ...(مجسمه سازی)
واااای با یه دسته گل خوشمل ...
بچه ها کف کردنا...
اصلا انتظارشو نداشتم!
کلی لاویستوری شدیم رفت....
حالا من موندمو دسته گل نازنینم... 
اولش خواستم بگذارم بمونه همون جا... بچه ها گفتن حیفه ورش میدارنا!!!(عجب دوره زمونه ای)
منم گذاشتمش تو یه کیف دستی گنده!!
تو تاکسی تصمیم گرفتم که گل رو با خانواده و علی الخصوص مادر جان تقدیم کنم!!!
بلههههههههههه... با خشنودی تمام !!! الان گل مهربون ما در گلدان میباشه! مامانم گله رو دیده میگه عین دسته گل عروسه!!!
از این به بعد سعی میکنم جمعه ها آپ کنم! به همه تونم سر بزنم و کامنت در کنم! 
ایشالا اول مرداد کنکورمونو میدیمو بعدش با خیال رااااااااااااااحت به اعتیادمون ادامه میدیم!
راستی من چطور میتونم زمان مطالعه مو بالا ببرم؟؟
در مورد مطالعه نیازمند یاری آبی تان هستیم.!!!! داری مونس؟
راستی من در پی فشن کردن موهام!!!! از حموم که میام بیرون میگذارم موهام همونجوری خشک شن!!!
حالت جالبی میگیره به خودش اما با اعتراض همه به خصوص مهربون مواجه میباشیم!!!
شما موهاتونو چی کار میکنین؟؟؟ راستی بعد اینکه موهاتونو با اتوی مو صاف کردین چی میزنین به موهاتون ؟؟؟
با تشکر
توسط:
مینا |جمعه 1 خرداد ماه سال 1388 , 12:51 PM|
نظرات: 27
زندگی شما میتواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.
هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.
سلامتی:
1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیادهروی کنید و در حین پیادهروی، لبخند بزنید.
شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمیدانید که بین آنها چه میگذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیالپردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین میبرد.
19- زندگی کوتاهتر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی مدرسهای میماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر میباشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.
جامعه:
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری میکنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمیآید، بلکه دوستان شما به شما مدد میرسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
زندگی:
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- خداوند درمانگر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- حتی بهترین هم میآید.
38- همین که صبح از خواب بیدار میشوید، باید از خداوند تشکر کنید.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
آخرین اما نه کماهمیتترین:
40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید.
برای من جالب بود... امیدوارم خوشتون بیاد...
توسط:
مینا |دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388 , 8:31 PM|
نظرات: 6
سلااااام
عجب روزای باحالی ....
چقدر خوش میگذره
من که بسی لذت میبرم...
مهربون ما تو نمایشگاهی که در شهرمان بود غرفه (قرفه) داشت و منم که دو روزه اونجا پلاسم!!
درس و کلاس مجسمه رو هم بیخیال شده ام.
آخه من که نمیتونم اونجا ولش کنم به امان خدا !!! یهو دیدی یکی زرنگی کرد و مخشو زد...
اونوقت من میمونم و این بچه ها ، جواب مهربون رو چی بدم؟؟
من کی میخوام درس بخونم آیا؟؟؟
دختر آ د م شو بشین درستو بخون بابا فردا بیسواد میمونی از دنیا عقب میمونی پیشرفت هم که نمیکنی...
اگه درس بخونی مخت بزرگتر میشه کاربریش بالا میره از آک بندی هم به سلامتی در میاد...
خدایا خودت دیدی که من شاگرد تنبلی نبودم... یه معجزه ای چیزی... من قبول شم داااااااااااا نولار؟؟( چی میشه)
اعضای خانواده محترم مهربون رو از نزدیک مشاهده نمودم . از استرس داشتم می مردم! فکر نمی کردم اینقدر .. باشم قدیما اینجوری نبودما بیخیال بودم...
حتی نتونستم توی غرفه رو ببینم.
عروسک خوشگل ما
دارین شیطنت رو؟؟؟ الهی من فداش بشم.
توسط:
مینا |پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388 , 10:49 PM|
نظرات: 10
ما به مردها گفتیم : میخواهیم مثل شما باشیم . مردها گفتند حالا که اینقدر اصرار میکنید قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان اینقدر مهربان شدند .
وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به ا ش رسیدگی میکردیم و دسته چک و حساب و کتابهایی که مهم بودند ... با رئیس دعوایمان می شدو اخم تخم اش را می اوردیم خانه سر بچه ها خالی میکردیم . ماشین ما هم خراب میشد ، قسط وامهای ما هم دیر میشد...دیگر با هم مو نمیزدیم . آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک رد را بخشیده بودند . همه کارهایمان مثل آنها شده بود فقط نه ! خدای من ! سلاح نفیس اجدای که نسل به مسل به ما رسیده بود ، در جیب هایمان نبود . شمشیر دسته طلا ؟ تپانچه ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی ؟ نه ! ما پنبه ای که با آن سر مردها را میبردیم گم کرده بودیم .. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش میداد و خیالش جمع بود تا این هست ، سر مردش سوار است .آن گلوله الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش میگفتند عشق، یک جایی توی راه ازدستمان افتاده بود . یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو در می آوردیم ، در عضله های روحمان جاری نبود .
سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، نمی فهمد. مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.
مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم. زنده باد تساوی!
دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.
توسط:
مینا |سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1388 , 11:11 PM|
نظرات: 12
سلام
من اولین بازیمو راه انداختم....
تو کامنتدونی
۱.عاشقانه ترین اس ام اس 
۲.ضد حال ترین اس ام اس 
۳.باحال ترین اس ام اسی
که تا حالا داشتین رو تو کامنتدونی بگذارید ...
توسط:
مینا |سه شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1388 , 11:51 PM|
نظرات: 8
وبگردی هم عالمی داره ها...
هر روز کلی چیزمیز تازه میبینی ،یاد میگیری، کلی هم کد مد پیدا میکنی اما واسه اینکه سرعت نیاد پایین بیخیال میشی!!
تو وبلاگ هر کی یه چیز تازه هس ،خلاصه...
جونم براتون بگه چند روز پیشا رفته بودم تو یه وبلاگ ،یه جوری بود ... از این وبلاگ عاشقانه های خیلی افسرده!!
وسطش هم یه موچه هی اینور اونور میرف! آخه یعنی چی؟؟ مورچه چه ربطی به عشق و عاشقی داره؟؟
خلاصه من میرفتم پایین و این مورچه هم ول کن نبود! آخه فکر میکردم مثل اون برفا که فقط بالا میبارن اونم بالا میمونه!!
نخیییییییییییییییییر ول کن نبود ... دنبال کد اش گشتم ببینم کی اینو طراحی کرده؟؟؟آخه؟؟؟
دقت که کردم دیدم آقای مورچه تو وبلاگ اون بنده خدا نیس رو لپ تاپ منه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقصیر من نیس که ،مورچه با دیزاین چوبی وبلاگه خیلی هم خوانی داشت!!!!
مورچه در ترکی= قاریشقا
توسط:
مینا |چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388 , 4:37 PM|
نظرات: 23
در ذکر توضیحات اون نو جوان!! که تخت بنده رو داغون کرده باید بگم که...
من یه پسر دایی دارم(حسین) متولد ۷۵ بسی تپل مپل و گردالیه! عین من! چند روز پیشا تو اتاقم تنها بودم که تلفن زنگ خورد...مامان این جناب بود...گفت که عسلی اگه خونه ای حسین و بیارم پیشت ، من با مامانت میریم بیرون! منم گفتم میرم کتاب بخرم اگه میتونه باهام بیاد اشکالی نداره(دیدین کار امروز رو به فردا نمیگذارم؟!!) اونم قبول کرد.
نیم ساعت بعد اومد خونه مون ! حسین از همون بچگی افکار منحرفی داشت الانم که دیگه بد تر شده!! مامان اینا رفتم منم حاضر شدم و مام رفتیم کتاب فروشی که یه مسیر پیاده باید میرفتیم...
حسین تازگیا خیلی با من صمیمی شده ، اس ام اس میده و حتی یه بار ازم کلیپ + ۱۸ ازم خواسته!!
حالا ما داریم با هم میریم میگه عسلی! تو خیلی شبیه آنجلیناـجولی! هستی! فقط یکم صورتت تپل تره ،اگه لپ گیری !!! کنی میشی عین خودش!
فکر نکنین شبیشماااا! حسین تنها کسیه که این تشخیص رو داده!
یکم بعد میگه عسلی ما دوباره ماهو-۰اره گرفتیم، داییم همه کانالای س۰-کسی شو بسته اما یکیش یادش رفته !میدونی کدوم کانال؟؟؟ وسط پیاده رو شلوغ بلند اسم کا-ناله رو میگه!!!وااااااااااااااییی
حسین ساکت ...آروم همه شنیدن! مردم هم منو چپ چپ نگام میکنن!!
حسین ام انگار خیال نداره تموم کنه بلند بلند توضیح میده ... مامانم نمیگذاره نگا کنم ...وقتی میره دسشو-۰یی یواش میزنم اون کا-۰نال!!!
سوار تاکسی شدیم رومو کردم اونور که ادامه نده!! خدا رو شکر مسیر کوتاه بود و زود پیاده شدیم!
بحثو کلا عوض کردم که بیخیال شه،رسیدیم خونه دیدیم مامانینا نیومدن!وای عجب اشتباهی کردم زود برگشتما!
رفتم آشپزخونه و خودمو مشغول کردم برا حسین ام پفک آوردم،بازم شروع کرده میگه ولی خیلی شبیهیا!
خدا رو شکر مهربون به دادم رسید و تل کرد! منم مشغول صحبت شدم!
تا مامانینا اومدن...
از اون روز به من میگه آنجلینا!
توسط:
مینا |جمعه 28 فروردین ماه سال 1388 , 2:11 PM|
نظرات: 16
بهناز جون منو به بازی دعوت کرده
قوانین و افتخارات شما در زندگی چیست؟
قوانین عسلی!
۱) یه خط قرمز دور خودم دارم و دلم نمی خواد هر کاری بکنم و هر جایی برم و...
۲)خودمو دوست دارم و عاشق خودمم، به این اعتقاد دارم که تا وقتی خودم خودمو دوست ندارم نمیتونم انتظار داشته باشم کسی منو دوست داشته باشه.
۳)به شخصیت زیادی اهمیت میدم و همیشه سعی میکنم شخصیتم زیر سوال نره.
۴)واسه کارایی که برنامه ریزی میکنم به خودم فرصت نمیدم و همون روز شروع میکنم.یعنی کار امروز واسه همون روزه.(تنبلی موقوف ام!)
۵)به خودم و کارام ایمان دارم...و موقع شروع میگم من میتونم. (عاشق این اخلاقمم)
(به جز ۲-۳ مورد که ترسیدم و نتونستم! مثل دوچرخه سواری!!)
۶)تو رابطه ام با مهربون سعی کردم اهل قهر نباشم و دلخوریمو بگم ... به جای اینکه تو دلم نگه دارم.
۷)با مهربون رابطه ی دوستانه و صمیمی در پیش گرفتم و دید مثبتی بهش دارم.
۸)سعی کردم وجدانم رو همیشه بیدار نگه دارم تا نگداره زیاد از خدا دور شم.
افتخارات عسلی!
۱)اینکه خدا رو دوست دارم و خدا هم منو...
۲)خانواده ام که توی هر شرایطی باهام بودن
۳)مهربون ترین مهربون دنیا که ... باهاش خوش ام.
۴)دوستای عزیزم
۵)به قوانین ام هم افتخار میکنم ...
مرسی بهناز جون که دعوتم کردی منم خانوم ها:آتی،الهام و اون یکی الهام،بهناز،برای تو،پریا،پونه،راراز،ساچلی،سیندخت،شالیزه،صدف،عسل،عسلی،گ،گیتی،گیگیلی،لوسی،لیلیوم،مونس٬مریسام،نوک طلا،نباتی،هستی،هانی...
این روزا واسه کنکور میخونم تا تحصیلات نصفه نیمه مو ادامه بدم...خیلی امیدوارم واسه قبولی،
اما واسه رتبه بهتر باید بیشتر بخونم.
دیروز مهمون داشتیم!مهمون که نه حمله!!!
اول صبحی دیدم سر تختمو در آوردن!!! میله شو تو خاک گلدون کاشتن!
این یه گوشه شه!
الان من:
۱)بشینم گریه کنم؟ 
۲)سرمو بکوبم به دیوار؟ 
۳)خود؟کشی کنم؟

۴)غصه بخورم؟ 
۵)سیگار بکشم؟ 
۶)معتاد بشم؟
توسط:
مینا |پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 , 11:38 AM|
نظرات: 7
کفشای پاشنه بلندمو پوشیدم با یه روسری مشکی و قرمز که مهربون بهم هدیه داده... با یه آرایش متفاوت تر از همیشه ! با مانتوی جدیدم که رسمی تره!! راه افتادم برم کلاس مجسمه سازی! مامانم منو دیده میگه دخترم میری عروسی یا سر کلاس؟؟؟
حالا با کلی حرفو ... مامانو راضی میکنیم و راه می افتیم!(خوبه استاد سفارش کرده با تیپ کارگری بیاین!)
سر چها راه رسیدم و سوار تاکسی شدم...تل به مهربون:عزیزم میای دنبالم؟؟؟سر کوچه ای که کلاسم اونجاس!!!کفشام زیاد راحت نیستن!!!
آقایی مهربونم میاد دنبالم بعد از یک دقیقه و نیم! پیاده میشم!...عزیزم شرمنده تا اینجا کشوندمت!!!
اشکالی نداره...
بعد از کلاس بنا بر احتیاط واجب مهربون دربستی فرستاد دنبالم!
و با دختر خالم و نامزدش رفتیم لابی هتل شهریار...
موقع برگشتنم بارون میبارید(لندن از نوع تبریزی!) ...
نخته اخلاگی:
~واقعا به خانومایی که تمام وقت کفش پاشنه دار میپوشن تبریک و تهنیت میگم!
~توی هتل که بودیم دیدم از سر دختر خاله جان دود میزنه بیرون!! دقت که کردم دیدم میز پشتی دارن سیگار میل میکنن!!!(دقت داشته باشین که کافی شاپ یه هتل فکر کنم ۵ ستاره بود!)
توسط:
مینا |شنبه 22 فروردین ماه سال 1388 , 5:15 PM|
نظرات: 14
یادتونه ما قرار بود عید با آقایی اینا بریم اصفهان؟؟؟
اما ادامه قضایا...
عید اومد و مام یه سفر کوچولو رفتیم ارومیه ، البته بدون آخایی!
پنج شنبه ۶ فروردین آقایی قرار بود با خانواده بره سرعین ، مام بانه!!و کردستان!! خلاصه آقایی ظهر پنج شنبه تماس گرفت و کلی بغض کردیم که کاش با هم بودیم و اینا ...
ازش پرسیدم هتل رزرو کردی؟گفت نه...منم شماره هتل پردیس و که قبلا رفته بودیمو بهش دادم ...
بله هتل هم رزرو شد ... آقایی گفت عسلس تو هم یه تلاشی بکن ببین مامان اینا راضی میشن شمام بیاین؟؟
منم بعد ار ۲۰ دقیقه مخ زنی کل خانواده قرار شد عصر بریم سرعین!!!!!!!!
وای باورم نمی شد!!قرار بود با هم باشیم...منم به توصیه داداش جان همون هتل رو رزرو کردم که اونجا اواره نشیم !!
بعد از اینکه عزیزم از رفتن ما مطمئن شد را افتادن...
ما تازه راه افتاده بودیم که اونا رسیدن...
شب رسیدیم سرعین و بعد از کلی دوق رسیدیم جلوی هتل واااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییی چی میدیدم؟؟مهربونم جلوی هتل بود !داشت به من اس ام اس میداد!! مامان و باباشم اومدن بیرون ،مامانشو از پشت دیدم ولی باباشو کامل!
دیدم اس داده که ما میریم آش ... خوش اومدین و اینا...
کلی دوق کردیم!باورمون نمی شد!
اونا اتاق ۳۰۵ بودن مام اتاق ۱۰۵!جالبش اینجاس که به اونا اتاق ۲۰۵ یهنی درست بالای مارو داده بودن آقایی به خاطر ویوش رفته بود بالا!!!
شبم هر دومون تخت کنار پنجره می خوابیدیمو اس ام اس بازی میکردیم...
جمعه رفتیم آستارا ۱۵ مین دیگه اونا راه افتادن...تو راه که نگه میداشتیم همدیگرو میدیدیم!
رسیدیم آستارا تو بازارچه هم چند باری از کنار هم رد شدیم و آخر سری همه رو دور زدیم و یه چند مین با هم بودیم...برام کرم نیوا گرفته بود ...چون میدونس خودم نمیگیرم!!!
قسمت های بدش رو نمیگم...تا اینجاشو فعلا داشته باشین...
راستی کسی همچین تجربه ای داره؟؟منظورم این جور مسافرته؟؟
توسط:
مینا |چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388 , 4:39 PM|
نظرات: 15
نمیدونم چرا این مطلب و که خوندم دلم خواست بازم بخونم!!!عشق چیزی نیست که دلیل بخواد...
این روزا بد جور میترسم!دلم آرامش می خواد...دلم میخواد راحت و آسوده با هم باشیم ،بدون استرس و ترس!
توسط:
مینا |چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388 , 2:51 PM|
نظرات: 1
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی
because you are loving,
دوست داشتنی هستی
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی
because of your smile,
بخاطر لبخندت
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه"
توسط:
مینا |چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388 , 2:34 PM|
نظرات: 5
با نام خدا...
اول سلام ... بعد تشکر از مونس جون که خونه خالی رو برام ردیف کرد...ایشالا بشه جبران کنیم براتون...
توسط:
مینا |سه شنبه 18 فروردین ماه سال 1388 , 2:20 PM|
نظرات: 1